|
دیشب که به خانه پدربزرگم فکر می کردم، گریه ام گرفت. بچه بودیم و سروصدا می کردیم و حیاطِ بزرگش برای همه ما جا داشت. توپ بازی می کردیم و بعضی وقت ها هم که از دستمان در می
رفت، شیشه گلخانه را می شکستیم. همان لحظه بود که بازی-مان تمام می شد و هرکدام مان
در یک سوراخ قایم می شدیم و همانجا می ماندیم تا ظهر شود و آقاجون از سر کار
برگردد و با صدای مهیب اش نعره ای بزند. گرد و خاک آقاجون که تمام می شد می خزیدیم
لای درخت های باغچه و خاک بازی می کردیم. من آنجا نمی رفتم. می رفتم توی گلخانه. کسی از بچه ها نمی
آمد. چون گرم بود و مرطوب و هیچکدام مثل من طاقت ماندن نداشتند. حالا که فکر می
کنم می بینم: از همان بچگی خود آزار بودم. گلخانه را دوست داشتم. یک سکوی سنگی
داشت که گلدان ها را رویش می چیدند و آنطرفش هم خرمالو های نرسیده را قطار می
کردند تا آرام آرام برسد. هر روز سر می زدم تا ببینم رسیده اند یا نه. و اگر رسیده
بود و بچه های دیگر زود تر از من نیامده بودند، می خوردمشان. بیخیال، ده صفحه هم بنویسم بازهم خاطره دارم. آخر دوران
بچگی تا بزرگسالی ام در آن خانه طی شد. حالا که ده سالی بیشتر است فروخته شده، یک
فلان فلان شده بساز بفروش آنجا را کوبیده و جایش برج ساخته. خودم هم باور نمی کنم
ده سال بیشتر است به آن محل نرفته ام. یعنی نمی توانم که بروم. بروم که چه شود؟.
که اخلاقم سگ شود و پاچه این و آن را بگیرم. دیشب که اتفاقی به انجا فکر می کردم،
گریه ام گرفت. معمولا به اشیا، خیلی دل نمی بندم. معنی درست جمله ام این
است که معمولا به اشیا دل می بندم. اما خانه آقاجون با تمام اشیا دیگر فرق می کند.
خانه آقاجون از آن اشیایی بود که بدجور به احساس من گره خورده. ثانیه ثانیه، لحظه
لحظه اش خاطره است. از آن خاطره ها که بو و مزه هم دارند. آخر یکی به من بگوید شئ
بزرگتر از این پیدا نکردی که بهش دل ببندی؟. خودکاری؟، خودنویسی؟، پیپ یا فندک
زیپویی؟ که بشود گُم کرد یا ازت بدزدنش!. خانه؟، آن هم دو هزار متر؟ Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/1000s model: NIKA
|
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی |